تبليغاتX
دختــــــــران قاصدک

شاگرد و استاد صبح در میان مزرعه ای در حال قدم زدن بودند که شاگرد خواهان رژیم غذایی مناسب برای تطهیر جسم و روحش شد هرچه استاد بیشتر اصرار کرد که تمام غذاها مقدس هستند شاگرد نمیخواست قبول کند.

شاگرد اصرار داشت:

باید غذایی وجود داشته باشد که مارا به خدا نزدیک کند.

استاد گفت شاید حق با شما باشدآن قارچها را به عنوان مثال در آنجا میبینید؟

شاگرد هم خوشحال شد و با خود فکر کرد که قارچها پالایش دقیقی برای او به همراه خواهند داشت اما وقتی نزدیک شد فریاد زدو وحشت زده گفت:

اینها سمی هستنداگر من از آنها بخورمفورا خواهم مرد.

استاد پاسخ داد:

من بغیر از این هیچ راه دیگری برای نزدیک شدن به خدا از طریق غذا خوردن نمیدانم.

سلام ایام عزاداری سالار شهیدان رو به همه دوستان تسلیت میگم

داستان جالبی بود نه البته اگه بخونید نمیدونم این روزا خیلی دلم گرفته نا خواسته میرم تو فکر از اینکه چرا خدا منو افرید احساس میکنم که خیلی تو زندگیم بی هدفم هیچ امیدی هیج هدفی ندارم که بخوام زندگی کنم اصلا نمیدونم چی از این دنیا میخوام اره شاید بخوام برم دانشگاه درس بخونم اخرش چی نمیدونم نمیدونم نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:15 نويسنده باران |
می خوام از کسی بگم که عظمتش تو شعرای حقیر من جا نمیشه

کسی که با من بود و هست از اینجا تا همیشه

کسی که ما همه مال اون هستیم ولی اون همیشه تنهاست

خیلی خیلی نزدیک به من و تو،ولی خیلی دور از این دنیاست

کسی که ما بعضی وقتا میدیمش دست فراموشی

ولی اون همیشه با ماست چه تو روشنایی چه تو خاموشی

کسی که با بزرگیش همیشه بچگی کردنای مارو بخشیده

تنها کسی بود که تو درگاهش حرف دلم رو نگفته فهمیده

کسی که همه شادی و خوشحالی و خوشبختی هام از اونه

اگرم سختی تو  زندگی داده به من همشون یه آزمونه

من خدای خودمو با ایمان و از ته دل باور دارم

کاش فقط وقت نیاز نباشه که به سوی اون بریم

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 18:20 نويسنده باران |
درخت واژه هایم را

برای تو برگ ریزان کردم!

سخت بود برایم اما. . .

زیبایی نگاهت

ارزش اش را داشت

دل به صدای تنهایی می سپارم

شاید رهگذری

خش خش واژه ها را

در زیر پا حس کرد
                                     
                                                         شعری از سارا سمیع
+ تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:33 نويسنده المــــــــــیرا |
سلام به همه دوستای گلم

ببخشید که دیری است به شما سر نزدیم

اینقدر فول استرس هستیم که هیچ کدوم حوصله اومدن به نت رو نداریم

هلول ماه مبارک رمضان رو به همگی دوستای گلم تبریک می گم

ایشا الله نماز و روزه همگی قبول درگاه حق واقع بشه و همچنین یه نصیحت خواهرانه

اینکه این ماهو از دست ندین و ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.البته لطفا

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترنی مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن!

یک قدم با تو!

تمام گامهای مانده اش با من

استشمام رایحه دل انگیز رمضان گوارای وجودتان

التماس دعا

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:29 نويسنده المــــــــــیرا |
 

توجه!!!!!توجه!!!!!!

سلام به همه دوستای عزیز گلم معذرت که نشد بیایم به شماها سر بزنیم

و یه کمی هم به این کلبه کوچیکه خودمون سرو سامونی بدیم راستش

قبلا هم گفته بودیم ولی خوب الان قضیه یه کم جدی تر شده یه ۲۰ یا ۳۰

 روز به کنکور نمونده و ماهم ازصبح تا شب کتابخونه ایم و هی درس

میخونیم نمیخوام بگم خیلی که اگه بعدا گند زدیم و خراب شد ضایع

بشیم نه......ولی خوب مجبوریه دیگه داریم میخونیم یه چیزی قبول شیم

ولی خوب بهتون قول میدیم که کنکور و که دادیم از خجالتتون هم

حسابی در بیایم الان هم من قایمکی اومدم تا شما رو خبر کنم که نگران

نشید و نگید که اینا چقدر بی وفا هستن راستی المیرا هم به همتون سلام

رسوند تا بعدکنکور باییییییییییییییی

                                                                                    دوستتون داریم

 

 

مردی از کوه ثروتش بالا رفت

برکوه زباله دیگری تنها رفت

نوزادی در کاخ به دنیا آمد

نوزادی در کوخ از این دنیا رفت

+ تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 20:37 نويسنده باران |
سلام به دوستای عزیز و خوبم

حتما یه چیزایی در مورد به آتش کشیدن قرآن شنیدید

واقعا خبر تاسف بار و ناراحت کننده ای بود

خوشبختانه افغانستان یکی از کشورهایی بود که علیه این اقدام تاسف بار راهپیمایی کردند

یه شعری تقریبا در این مورد نوشتم

این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم

اگر آن روز حسین فاطمه تنها ماند

نگذاریم که این واقعه تکرار شود

نگذاریم که در نای سقیفه بروند

شیر حق در ستم و فتنه گرفتار شود

نگذاریم که اصحاب جمل فتنه کنند

شک و تردید و ریا رونق بازار شود

نگذاریم که قرآن به سر نیزه کنند

گرم بازار ریاکاری و دینار شود

نگذاریم حسن بار دگر در کوفه

در میان سپهش بی کس و بی یار شود

نگذاریم حسین بن علی در میدان

بی علی اکبر و عباس علمدار شود

نگذاریم که خون شهدای شیعه

پایمال ستم و فتنه اشرار شود

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 19:16 نويسنده المــــــــــیرا |
سلام به همه دوستان خوبید همگییییییییییی خوش میگذره چیکارا کردید این سیزده به در مال ما که خوب بود من که از اول عید همش کتابخونه بودم و به باباهه گفتم اگه نریم یه جای درست و حسابی من که دیوونه شدم و به کنکور نمیرسم بابام گفت باشه بریم کوه جاتون خالی رفتیم کوه پدرم دراومد که جنبه کوه رفتن نداشتیم عضله های پام داشت میگرفت ولی خوب بعد چند دقیقه بهتر شد حالا رسیدم  اون بالا به ابجیم گفتم ابجی بیا بریم اون ور به اوناییی که دارن با سختی میان بالا بخندیم ابجیم زد زیر خنده بعد گفت مرض خوشت میاد یکی میومدبه خودت میخندید گفتم راست میگی گفتم بیا بریم اون کپسولی رو که از چهارشنبه سوری مونده بود بزنیم گفت ممکنه خاموش بشه ارتفاع زیاده گفتم خوب بیا بریم پائین گفت باشه من دوست داشتم بزنم جلوی پای پسرا یا حداقل پشت پاشون چون یه گروه بزرگ داشتن میومدن ولی ولی مگه ابجیم گذاشت کوفتم کردش هیچی گفت همین دوروبرا بنداز اصلا حال نداد دوتا مرده مارو دیدن چپ چپ نیگاه کردن و میخندیدن ماهم خندیدیم اومدیم پائین در کل روز خیلی خوبی بود خیلی ها رو سرکار گذاشتم

 

حالا یه شعر خوشگل هم براتون بزارم حالشو ببرید

ای چاوش لحظه های بدرود     کلاغ

هیزم کش جشن آتش و دود     کلاغ

هی فاصله خواستی میان من و او

این علت رو سیاهی ات بود     کلاغ

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 19:9 نويسنده باران |
عشق مثله یک ساعت شنی می مکونه

همزمان که قلبت را پر می کنه عقلت را خالی می کنه

+ تاريخ شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 18:37 نويسنده باران |
پیشا پیش سال نو رو به همگی تبریک میگم

سلللللللللللللام چطورید خوبید ممنون بابا ماهم خوبیم از احوالرسی های بیننده های عزیز

خوب چیکارکردید توی این سال به نظرتون سال خوبی بود من که خودم رو نمیدونم ولی به نظرم خوب بود

امسال چون کنکور داریم نتونستم زیاد خوش بگذرونم ولی ایشا الله یه چیز خوب قبول میشم

خوب توی این چهار شنبه سوری چیکارکردید چیزی ترکوندید صدمه که ندید من که خیلی بهم خوش گذشت خیلی حال کردم آخرش بود ولی مواظب بودم میزدم طرف پسرا و میخندیدیم با دوستام بیچاره ها چند نفرشون که خیلی ترسیدن ولی اونا هم صدمه ندیدن بله جان سخت تشریف دارن دیگه

بچه برامون دعاکنید که امسال کنکور رو خوب بدیم و یه چیز خوب قبول بشیم و سال پر برکتی برای همه باشه خدایا به امید خودت

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 21:46 نويسنده باران |

سلام به همه دوستای عزیزم

شانزدهمین سالگرد استاد شهید عبد العلی مزاری را به همه شما و همچنین به خانواده محترم ایشان تسلیت میگم

مختصری از زندگینامه و نحوه شهادت ایشان رو برای شماگذاشتم تاشاید کمی از زحمات و رشادتهای ایشان و یارانشان را سپاس گوییم

استاد شهيد عبدالعلي مزاري، فرزند شهيد حاجي خداداد، در سال 1326 هجري شمسي، در قريه نانوايي چهار کنت از توابع ولايت بلخ باستان؛ در يک خانواده متدين و زراعت پيشه ديده به دنيا گشود. تحصيلات اوليه و ابتدائيه اش را در مدرسه نانوايي تکميل کرد و در دنيايي از محروميت و فقر، با درد ها و رنجهاي مردمش آشنا شد. در همان مدرسه بود که علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي را ملاقات کرد و از آن به بعد نشست ها و ملاقات هاي زيادي تا آخرين سال هاي زندگي شهيد بلخي، ميان اين دو آيينه دار همت ها و هدايت ها، تکرار شد و مزاري بزرگ از روح شوريدهء آن شمس شعر و شمع درد، شعله ها گرفت و شررها آموخت و به طوفان و تلاطم پيوست!

 

 * دوره مبارزه

خوي عدالت خواهي و مبارزه عليه ظلم از همان طفوليت در وجود شهيد مزاري نهفته بود امّا در حقيقت مي توان گفت كه دوره مبارزه شهيد مزاري از دوران عسکري، كه از سال 1348 الي 1350 در پکتيا سپري كرد و به تنبيه گاه عسکران سر کش و متمرد معروف بود، آغاز شد. مزاري در اين برزخ شکنجه و زجر، روح بزرگش پخته و آبديده شد و بعد از دوران عسکري، براي پيش برد اين هدف والا(مبارزه با ظلم و ستم) مجدداً به تحصيل پرداخت اما احساس کرد که مدارس محل، ديگر پاسخگوي روح تشنه و روان شيفته و شگفته اش نيست و ناچار خود را از آغوش يار و ديار بر کند و دل به دست هجرت داد و در بهار 1351 با اخذ پاسپورت، به نجف اشرف رهسپار شد و با زيارت عتبات عاليات و بررسي اوضاع علمي و سياسي حوزات عراق، به ايران آمد و با اقامه در قم، تا سال 1355 با جديت و تلاش، طي پنجسال، دروس سطح حوزه را به پايان رساند! پس از اتمام تحصيل در حوزه قم، با سفر مجدد به عراق و ديدار با شخصيت هاي مبارز علمي و سياسي، به ايران بر گشت و در مرز ايران توسط \"ساواک\" (سازمان جاسوسي شاهنشاهي ايران) دستگير و در زندان مورد شکنجه و تعذيب قرار گرفت. چنانچه خود در خاطراتش مي گويد: \"روزي سيگار روشني را روي صورتم خاموش کردند، به اميد اينکه يک آخ بگويم. ولي تا آخر، چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصيت يک طلبه افغاني را خرد نتوانند!\" بعد از چهار ماه که از شکنجه گاه رهايي يافت وارد مرز شد، با بدن مجروح و لباس پاره پاره به کابل آمد و ضمن ديدار با شخصيت هاي مبارز کابل، به مزار شريف رفت و کتابخانه يي را تشکيل داد و تا زمان کودتاي 7 ثور، در رشد سياسي و شکوفايي فکري و فرهنگي مردم نقش بزرگي ايفا نمود! با کودتاي 7 ثور در سال 1357 که در داخل زمينه کار و فعاليت باقي نماند، بار ديگر از وطن به سوي نجف هجرت کرد، بعد به سوريه رفت و از آنجا به پاکستان آمد و بالاخره واپس به کشور مراجعت نمود. آنروزها، اوضاع کابل به شدت اختناق آلود بود، علما و دانشمندان تحت تعقيب و شکنجه قرار داشتند، ناچار به پاکستان بر گشت و به ايران رفت اما روح نا آرامش، بار ديگر او را به سوي وطن کشاند و در اوايل سال 1358 به داخل کشور آمد و در کوهسار جهاد خونبار و پر افتخار وطن، پيشاهنگ مقاومت ملي عليه دشمنان ايمان و آزادي گشت و سر زلف نگار انقلاب را در دست گرفت و دوش به دوش دهها رزمنده مجاهد ديگر، در خط خون و خطر گام نهاد و مردانه ايستاد و به رزم و جهاد پرداخت تا جايي که در يکي از نبرد ها، شانه خود را ديوار سنگر مجاهدان و همرزمان جهادش قرار داد که از اثر فير مداوم ماشيندار، به شنوايي ايشان آسيب رسيد.

 

*شهادت

از آنجايي كه مزاري جان خود را وقف آرمانهاي ملّي و هموطنان خود نموده بود، همواره تلاش مي نمود تا مصيبت را از مردم دور نگه دارد. سر انجام در همين راستا، جهت مذاکره با جنايتکاران طالب که آنروزها در هيئت ملا يک با قرآن خدا به سراغ خلق خدا پيش مي آمدند، با انگشت شماري از ياران و فرماندهان روزهاي خطر و ضررش همچون شهيد ابوذر غزنوي، ابراهيمي بهسودي، سيد علي علوي مزاري، جانمحمد ترکمني، و... رهسپار چهار آسياب شد که طالبان تروريست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانيت و فرهنگ ديرينه و پر پيشنهء افغانيت؛ با اشاره باداران برون مرزي خويش، او وياران باوفايش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترين شکنجه ها، وحشيانه و عجولانه به شهادت رساندند و آنگاه با هراس از عواقب آن، براي توجيه روسياهي اين عمل ننگين و شرم آور، پيکرهاي پاک و پاره پارهء آنها را در هليکوپتري گذاشتند و در نزديکي هاي غزني با صحنه سازي و فريبکاري، بر زمين خواباندند وشهيد مزاري و يارانش را به درگيري در درون هليکوپتر، متهم کردند.

پيكر پاك پلنگ پير و پر غرور پامير جهاد و مقاومت ميهن كه در کمينگاه حيله و نيرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پاي بسته تيرباران شد، در طولاني ترين تشييع تاريخ، از غزني تا بهسود، تا باميان و تا يکاولنگ، صدها کيلومتر، روي دوش مردم داغدار و عزادارش، قريه به قريه از دل درياي بهمن و برف، در شطي از ماتم و الم، پياده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال يافت و سرانجام به تاريخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنيايي از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شريف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره هاي زخم، در سينهء چاک وطن و ميهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزيه شود، با سبزه و گياه درآميزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگي مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادي سرشار کند و با آب و آيينه و آفتاب الفت و آشنايي ببخشد.

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 13:35 نويسنده المــــــــــیرا |
باید باچه زبانی حرف بزنم تا جوابی باشد؟

چه کلماتی را ردیف کنم تا مقبول واقع شود؟

باید چگونه سلام کنم تاپاسخ گیرم؟

باید کجا بجویمتان تا پیدایتان کنم؟

باید چگونه باشم تا قبولم کنید؟

سخت است این راه و بایدهای پی در پی.

+ تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 17:49 نويسنده باران |
تولد          تولد      تولدت مبارک

مبارک      مبارک    تولدت مبارک

سلام دوستان عزیز

اومدم یه خبر خوب بهتون بدم

۷ بهمن تولد  باران جوننننننننننن بود

اینم یه عالمه گل واسه باران جون البته ناقابله

ان شاالله صد ساله شی

نه صد و بیست ساله شی

نه صد وبیست سال کمه

همیشه زنده باشی

+ تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:40 نويسنده المــــــــــیرا |
من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد؟؟؟

+ تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:8 نويسنده المــــــــــیرا |
 

سالروز رحلت پیامبر(ص)و شهادت سبط اکبرش امام حسن مجتبی (ع)و شهادت ثامن الحجج امام رضا(ع) را به همه دوستداران اهل بیت(علیهم السلام)تسلیت عرض میکنم

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین

لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه و اندرین

صحرای سوزان میرود طفلی سه ساله

نازدانه پر ز ناله دل شکسته پای خسته

باز باران قطره قطره می چکد از چوب محمل

آخر باران کی بباری بر تن عطشان یاران

تر کند از آن گلو را آخ باران آخ باران

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 16:19 نويسنده المــــــــــیرا |
سلام به همه دوستان عزیز

والله مناسبت زیاده رد شده که ما هیچ کدوم وقت

نکردیم بیایم مطلب بزاریم ولی خب الان هم دیر

نیست میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست

محرم تموم شده ولی خب ما به همه دوستان شهادت

امام حسین و یارانش را تسلیت میگیم

 

راستش چون قراره امسال کنکور بدیم بیشتر درگیر

این درسا و امتحاناش هستیم و زیاد وقت نمی کنیم که

بیایم و مطلب بزاریم من که خودم اصلا واسم انگیزه

نمونده که بیام و تو این وبلاگ مطلب بزارم

 

یکی هم پیدا نمیشه که بیاد و به ما انگیزه بده ازبین

همه ما این المیرا بیشتر درس میخونه و خز میزنه

ولی من که هی بهش میگم المیرا جون خر که ارزش

زدن نداره ولی خب مگه گوش میده

 

ولی خب ایشاالله این کنکور رو که دادیم هر روز میام

مطلب میزارم تا از دستم خسته شید ولی امسال امتحانا

که بیشتریاشون آسون بودن خداکنه که همه رو خوب

بدم به خدا از اول امتحانا اصلا بیرون نرفتم حوصلم

سر رفته این المیرا رو هم که اصلا خونه گیر نمیاری

که همش کتابخونس من که فقط میرسم یه دور بخونم

به مرور نمیکشه که شبا رو باید بیدار بمونم بچه دعا

کنید به خیر بگذره دوستتون دارم دلمم براتون تنگ

میشه بهتون ولی سر میزنم

 

حالا یه شعر خوشکل هم براتون میزارم

 

 

یک....دو....سه....چار...می شمردم تک تک

 

بی تاب پی تو میدویدم با شک

 

حالا که بزرگتر شدم فهمیدم

 

تمرین جداییست قایم باشک

 

 

+ تاريخ شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:16 نويسنده باران |
جدیدترین و زیباترین smsها در www.sms4u.blogfa.com

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 12:24 نويسنده المــــــــــیرا |

گفتی :غزل بگو !چه بگویم ؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پرزدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهاررا

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11:23 نويسنده المــــــــــیرا |
دیگر به هوای لحظه ی دیدار

دنبال تو در به در نمیگردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمیگردم

 

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 17:36 نويسنده باران |
سلام به همه

 معذرت که نتونستیم بهتون سر بزنیم و نظر بدیم سرمون شلوغ بود

میدونم که قانع کننده نیست ولی خوب عین دیوونه ها رفته بودیم گام اول ثبت نام کرده بودیم اصلا وقت سر خاروندن هم نداشتیم البته من که رو هوا بودم واسمم مهم نبود زیاد این المیرا عین خنگولا کتاب رو چسبیده ول نمیکنه باورتون نمیشه که باید خودتون میبودید میدیدید ولی خوب طرحش تموم شد الان هم درگیر کارای مدرسه و درساش هستیم ولی خوب دیگه تکرار نمیشه

 یه عضو جدید هم بهمون اضافه شد امیدوارم بهتر بشیم راستش میخوام توی اپ بعدی شخصیتمون اصالتمون و خیلی از چیزای دیگه رو براتون بزارم که بیشتر باهامون اشنا بشید و اگر هم خواستید باهامون رابطه داشته باشیددیگه الان میرم یه شعر باحال میزارم خودم که خیلی خوشم اومد شعر جالبی بود حالاتابعددوستای عزیز...........

 

اینجا فوران زندگی .....آنجا مرگ

مانده است در انتظار انسان ها مرگ

(یک روز به دیدار شما می آیم)

این نامه برای زنده ها

                      

                                              امضا:مرگ

 

+ تاريخ جمعه نهم مهر 1389ساعت 10:26 نويسنده باران |
قسمت نشد نصیب لحظه های هم شویم

 

حرفی نیست

 

تمام فانوسها رو به باد خاموش ماندند

 

 

 

و تنگ بلور ماهی ها در اضطراب آب شکست

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 22:25 نويسنده باران |
سام بو لی بلیک سلام علیک خوبید خوشید سلامتید دلم برای همتون تنگ تنگ شده بود همش تقصیر این امتحانهای ...........هستش دیگه خیلی سخت بود خیلی بعد از امتحان ها هم تا اومدم خودم رو جمع و جور بکنم باباهه گیر داد بریم مشهد زیارت و تفریح واییییییییییییییی چه شلوغی بود اونجا مخصوصا قسمت زنونه حرکتای مو جی می رفتن وای اینش باحال بود میرفتی به ضریح میرسیدی دیگه برگشتنت با خدا بود

 دیگه جونم براتون بگه همین امروز رسیدم و تندی اومدم براتون مطلب بزارم

حالا حالش را ببرید

برای دیدن دوباره ات

به تک درخت معجزه عشقمان             دخیل بستم

و به انتظار نشستم

برای دیدن دوباره ات

تمام جاده های بی انتها را پیموده ام

آن چنان که جاده از من گریخت

نا گهان از قلبم                صدای تو طنین انداز شد

که به گوشم رسید

من اینجا هستم

+ تاريخ سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:38 نويسنده باران |
به نام آنکه آفتاب مهرش در آستان قلبم هرگز غروب نمیکند                                                    

            

            دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه

           هر چی بیشتر بمونی رفتنت سختر میشه

          واگر روزی رفتی جای پات واسه همیشه میمونه

+ تاريخ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:28 نويسنده باران |
نمیخواهم بجز من دوست  دار دیگری باشی

نمیخواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خندهات را دیگری ببیند

نمیخواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمیخواهم کسی یارت شود در راه این هست

+ تاريخ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:28 نويسنده باران |
زندگی گلی است در قالب یخ

تازمانیکه یخ را بادست آب نکرد

گل را نمی توان داشت

پس سرما را بادستانت احساس کن

 تا گل زند گی را احساس کنی

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 19:50 نويسنده باران |
سلام خوبید خوشید سلامتید

عید همتون مبارک سال خوبی داشته باشید ما که همش باید خر بزنیم واسه بعد عید که چی همش امتجان ولی خوب می گذرونیم

هفت سین ما که کامل نبود مال شما چی

هر سین یه گوشه بود

ولی عیدرو که شروع کردیم بدنبود

امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشید بای

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 16:22 نويسنده باران |
خوب یه کم دیر شد ولی خوب روز ولنتاین همه عاشق های دنیا مبارک

شهادت بود من هم که متعصبی نشد

ولی ازته دل به همه شماها عزیزهای دلم تبریک میگم

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 17:18 نويسنده باران |
زنده ماندن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار

.

..

...

خواهیم خفت

+ تاريخ جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 9:12 نويسنده باران |

وقتی دستام خالی باشه

                       وقتی باشم عاشق تو

                                           غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو                                 
+ تاريخ شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:19 نويسنده باران |

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود

که به شوق من آمده باشد  رهگذری بود

که روی برگ های پاییزی راه می رفت وصدای خش خش

برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم
+ تاريخ شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:16 نويسنده باران |
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند                

                                                                بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس   گناه   ما   بود                

                                                                 ما را به محبت علی   بخشیدند 

                                               

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:18 نويسنده باران